تبليغاتX
فانوس شکسته

فانوس شکسته

آی خدا دلگیرم ولی احساس غم نمیکنم چون با توام پیش کسی سرم رو خم نمیکنم

 

زندگي آرام است، مثل آرامش يك خواب بلند.

 زندگي شيرين است، مثل شيريني يك روز قشنگ.

زندگي رويايي است، مثل روياي ِيكي كودك ناز.

زندگي زيبايي است، مثل زيبايي يك غنچه ي باز.

زندگي تك تك اين ساعتهاست، زندگي چرخش اين عقربه هاست،

زندگي راز دل مادر من. زندگي پينه ي دست پدر است،

زندگي مثل زمان در گذر...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/06/31ساعت 21:0  توسط  دل شکسته  | 

دل خدا هم از ادماش میگیره؟

کوچیک تر که بودم فکر میکردم بارون اشک خداست

ولی مگه خدا هم گریه میکنه؟!چرا باید دل خدا بگیره!!!!

 دوست داشتم زیر بارون قدم بزنم تا بوی خدا رو حس کنم

اشک خدا رو تو یه کاسه جمع کنم

تا هر وقت دلم گرفت کمی بنوشم تا پاک و آسمانی شوم!

آسمان که خاکستری می شد دل منم ابری می شد

حس می کردم که آدما دل خدا رو شکستند

و یا از یاد خدا غافل شدند همه میگفتند باران رحمت خداست

ولی حس کودکانه من می گفت:

خدا دلش از دست آدما گرفته...

آیا خدا هم دلش از آدما میگیره؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/05/28ساعت 14:20  توسط  دل شکسته  | 

شب

       سایه ی بلند و بی انتهای مرگ بر روی لحظه های سیاه این سرنوشت فرو افتاده بود... من در میان سایه های سیاه ترس گم شده بودم...

      پاهایم قدرت رفتن نداشت... قدرت فرار کردن از این سیاهی محض وحشی شب را بر روی پیکر لرزانم حس می کردم... آسمان مرا ترد کرد... زمین مرا ترد کرد... و تو...!! تو هیچ نگفتی ... تو مرا به دست این شب ویرانگر سپردی...!! به دست این مرداب سیاه...!

      من نیلوفرشدم...! به دور شب پیچیدم...! به دور میله های زندان تنهایی هایم...!

      اما... دیری نپایید که ریشه هایم پوسید... برگ هایم زرد شد... آری... نیلوفر ترد شده بود...

      آرام و آهسته به راه افتادم... به او رسیدم... نگاهش کردم... تنها نگاهش کردم...!

      او فهمید... فهمید که روحم با او گره خورده است... پناهم داد...

       شب ؛ گوش کن؛ تو محرم اسرار منی... تو کلمات نا مفهوم مرا از میان هق هقم می فهمی...! این نا نوشته را برای تو می نویسم...

      تویی که قدرتت را به دست من سپردی برای تو زنده می شوم و برای تو می میرمم...!

      تو که مرا در میان سیاهی ات پنهان کردی... از این پس برای تو می نویسم....

+ نوشته شده در  شنبه 1389/03/29ساعت 13:39  توسط  دل شکسته  | 

دلمو دادم به دست تو

یه شب تو خلوته دلم ، یه سر زدم به آسمون
تو اونجا بودی و بمن ، گفتی نرو پیشم بمون
اونو شب دلم پیشه تو موند ، پیله درداشو شکوند
یادمه که شب تا سحر ، ماه واسمون قصه می خوند
قصه دل دادنه گل ، قصه عشق و عاشقی

قصه مرگ شاپرک ، واسه یه شاخه رازقی

یادته ماه چه ساده بود ، قشنگ و بی ریا و پاک
یادمه بذر عشقمون ، همونجا افتاد روی خاک
دل تو گوشم یواشکی ، گفت نذارم سحر بشه

قرار شد اون شب دله تو ، تمومه حرفاشو بگه
درسته اون شب سر اومد ، صبح شد و آفتاب در اومد
دلم گرفت به قلبه تو ، از ابرا پائین نیومد

دلمو دادم دست دلت ، هیچ جا اونو جا نذاری
یادت باشه واسه دلم ، شریک و همتا نیاری

+ نوشته شده در  جمعه 1389/02/31ساعت 22:21  توسط  دل شکسته  | 

دلم گرفته آسمون

دلم گرفته آسمون نميتونم گريه کنم 

  شکنجه ميشم از خودم نميتونم شکوه کنم 

 انگاري کوه غصه ها رو سينه ی من اومده 

آخ داره باورم ميشه خنده به من نيومده

  دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم 

 تو روزگار بي کسي يه عمره که دربدرم

  حتي صداي نفسم ميگه که توي قفسم 

  من واسه آتيش زدن يه کوله بار شب بسم 

  دلم گرفته آسمون يکم منو حوصله کن

    نگو که از اين روزگار يه خورده کمتر گله کن 

   منو به بازي ميگيره عقربه هاي ساعتم 

  برگه تقويم ميکنه لحظه به لحظه لعنتم 

 آهاي زمين يه لحظه تو نفس نزن 

 نچرخ تا آروم بگيره يه آدم شکسته تن

 TinyPic image

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/01/25ساعت 16:7  توسط  دل شکسته  | 

شیشه

شيشه اي مي شكند...

يكنفر مي پرسد، چرا شيشه شكست؟

مادري مي گويد، شايد اين رفع بلاست...

يكنفر زمزمه كرد: باد سرد وحشي، مثل يك كودك شيطان آمد، شيشه ي پنجره را زود شكست

كاش امشب كه دلم، مثل آن شيشه ي مغرور شكست...

عابري خنده كنان مي آمد، تكه اي از آن را بر مي داشت، مرحمي بر دل تنگم مي شد...

امشب اما ديدم... هيچ كس هيچ نگفت، قصه ام را نشنيد...

 

از خودم مي پرسم:

 

آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم كمتر است؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه 1388/12/15ساعت 22:2  توسط  دل شکسته  | 

مرگ زیباست

مرگ زیباست

 

بگذارید بخوابم

چون جانم از عشق سرشار است

بگذارید بیارامم

چون روح من روزها و شبهای فراوانی را بی قرار بوده است

سکوت کنید

می خواهم صدای ابدیت را بشنوم

این نوا گویی که از آرزوهای روح من جان می گیرد

من در سپیدی سرشار شناورم

آسوده ام

و در آرامش...

شما نیز آرام باشید

مرگ زیباست...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/11/28ساعت 10:34  توسط  دل شکسته  | 

کودک سرگردان

مادر٬من کدام گل را پرپرکردم که از شیر گرفتی ام؟

 کی چشم من از اشک تهی بود که از گهواره جدایم کردی؟

کی دروغ گفتم که گفتی بزرگ شده ای؟

بال کدام پرنده را شکستم که دیگر بغلم نگرفتی و کدام دانه ی گندم را

خوردم که از بهشت آغوشت بیرونم کردی؟

به امید کدام آسیه در نیل آرزوها تنهایم گذاشتی؟

طبق کدام سنت٬ناف مرا برای غم بریدی؟

چرا دستم را رها کردی تا در بیابان هیچ و پوچ سرگردان شوم؟

من کی خواب ستاره ها و ماه و خورشید را دیدم که نامردمان به چاه

تنهایی ام انداختند؟

مادر!

من از جنس این مردم نیستم.سردم شده

می خواهم برگردم به گهواره ام......

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/10/21ساعت 14:12  توسط  دل شکسته  | 

سلام معذرت میخوام از همه دوستای گلم

                              یه سلام  گرم و صمیمی خدمت همگی دوستای خوبم

از خدا میخوام که حال تک تک دوستای نازنینم که تو این مدتی که نبودم بهم سر زدن خوب باشه

دوستای نازنینم یه وقت فکر نکنید فراموشتون کردم این روزا حال و روز خوبی ندارم خیلی گرفتار بودم

الان که اومدم نت با اینکه اصلآ حال خوشی ندارم ولی عشق به شماها منو کشوند اینجا

نتونستم بیام جواب کامنتهای قشنگتونو بدم فقط گفتم از خودم خبر بدم یه وقت فکر نکنید

بی معرفت شدم......یه کم حالم خوب شه میام براتون آپ میکنم به امید روزهای خوب...

                                                      خیلی دوستون دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/28ساعت 12:37  توسط  دل شکسته  | 

جشن تولد

چه لطيف است حس آغازي دوباره،

و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس...

و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن!

و چه اندازه شيرين است امروز...

روز ميلاد...

روز تو!

روزي که تو آغاز شدي!

 

بازم شادي و بوسه ، گلاي سرخ و ميخک

ميگن کهنه نمي شه تولدت مبارک

تو اين روز طلايي تو اومدي به دنيا

و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما

تو تقويما نوشتيم تو اين ماه و تو اين روز

از اسمون فرستاد خدا يه ماه زيبا

يه کيک خيلي خوش طعم ،با چند تا شمع روشن

يکي به نيت تو يکي از طرف من

الهي که هزارسال همين جشنو بگيريم

به خاطر و جودت به افتخار بودن

تو اين روز پر از عشق تو با خنده شکفتي

با يه گريه ي ساده به دنيا بله گفتي

ببين تو اسمونا پر از نور و پرندس

تو قلبا پر عشقه رو لبا پر خندس

تا تو هستي و چشمات بهونه س واسه خوندن

همين شعر و ترانه تو دنياي ما زندس

واسه تولد تو بايد دنيا رو اورد

ستاره رو سرت ريخت تو رو تا اسمون برد

اينا يه يادگاري توي خاطره هاته

ولي به شوق امروز مي شه کلي قسم خورد

تولدت عزيزم پراز ستاره بارون

پر از باد کنک و شوق ،پر از اينه و شمعدون

الهي که هميشه واسه تبريک امروز

بيان يه عالم عاشق ،بياد هزار تا مهمون

خواستم برايت هديه بگيرم

گل گفت: که مرا بفرست که مظهر زيباييم

برگ گفت: که مرا بفرست که مظهر ايستادگي ام

بيد گفت: که مرا بفرست که مظهر ادبم که هميشه سر به زير دارم

به فکر فرو رفتم و

سرم را به زير انداختم به ناگاه قلبم را ديدم

که بهترين چيز در زندگيم هست

به ناگه فرياد زدم

که قلبم را مي فرستم چون

او

خود زيباست، مظهرايستادگيست

سربه زيرو با نجابتست

تولدت مبارک

هرسال وقتي.....(۱۰/۶/...)......هزاران شهاب به سمت زمين هجوم مياوردن
از خودم مي پرسيدم
چه اتفاقي افتاده که آسمونيا ميخوان خودشونو به زمين برسونن؟....
و امسال فهميدم اونا به پيشواز حضور مسافري ميان که زمينو

با گامهاي مهربونش نوازش کرد تا سفرشو از خودش به خدا شروع کنه ....

روز تولدت شدو نیستم اما کنار تو

کاشکی می شد که جونمو هدیه بدم برای تو

درسته ما نمیتونیم این روزو پیش هم باشیم

بیا بهش تو رویامون رنگ حقیقت بپاشیم

می خوام برات تو رویاهام جشن تولد بگیرم

از لحظه لحظه های جشن تو خیالم عکس بگیرم

من باشمو تو باشیو فرشته های آسمون

چراغونیه جشنمون ستاره های کهکشون

به جای شمع میخوام برات غمهاتو آتیش بزنم

هر چی غمو غصه داری یک شبه آتیش بزنم

تو غمهاتو فوت بکنی منم ستاره بیارم

اشک چشاتو پاک کنم نورو ستاره بکارم

کهکشونو ستاره هاش دریا و موج و ماهیاش

بیابونا و برکه هاش بارون و قطره قطرههاش

با هفت آسمون پر از گلای میخک

بال فرشته هاو عشق و اشتیاق و پولک

عاشقتو یه قلب بی قرارو کوچک

فقط میخوان بهت بگن

تولدت مبارک

عزیزم امیدوارم کشتی زندگیت تو بهترین ساحلها لنگر بندازه

و

به جای هرشمعی که خاموش کردی خدا یه آرزوی روشن بهت هدیه بده

از ته قلب وبا تموم وجودم دوست دارم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/10ساعت 1:0  توسط  دل شکسته  |